افکارم را ک جمع می کنم
دسته گلی می شود
شبیه تــــــــــــــــــــو ...
برای تــــــــــــــــــــــو ...
مشکل دنیا این است که احمق ها کاملا به خود یقین دارند در حالی که دانایان پر از شک و تردیدند.
دستانم بوی گل می داد ...
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما، هچکس فکر نکرد که شاید...
من گلی کاشته باشم.
من و تو از همان روز اول محکوم
به از دست دادن بودیم!!!
تو، همان یک ذره احساست را و من تمام زندگى ام را…
.
.
سرمیزشام یادت که میفتم بغض میکنم،اشک
درچشمانم حلقه میزند وهمه باتعجب نگاهم میکنند…لبخندی میزنمو میگویم:چقدر داغ
بود..!
.