تا جایی ک یادم می آید همیشه عاشق بوی محبوبه ی شب  بودی
ببین ...
محبوبه ی شبی ک خودت کاشتی ...
دوباره گل باز کرده و حیاطمان مملوء عطرش شده
همین ک وارد حیاط می شوم و بویش ب مشامم می خورد
اول از همه یاد تو می افتم ...
کجایی بی معرفت ... کجایی بد قول ... قرارمان ک این نبود ...
.
.
از بویش متنفرم
از بد قولی بیزام
از تو هم ...
می خاهم بگویم " متنفرم "  ..... اما تو ک از دلم خبر نداری  ..
لباس مشکی هایم را دوباره از کمد در آورده ام ...
یادت می آید کدام ها را می گویم ...
همانهایی ک خودت برایم خریده بودی ... می گفتی  "......" ... بگذریم...
ب من می گفتی : سردار مشکی پوش
یادت هست ...
همیشه می گفتی با همه مهربان باشم ...
کجایی ک ببینی گرگی شده ام برای خودم ...
بعد رفتن تو ... کسی جرات ندارن پشت ب من بخوابد ...
امروز خ دلم گرفته است ...
سه سال پیش همین روز ها ... مراسم شب هفت تو بود ...
امروز سر خاکت آمده بودم ... دلم گرفت ... همیشه احترامم را نگاه میداشتی ....
امروز حتی از جایت جم نخوردی... دلم شکست ...
کجـــــــــــــــــــایی ک حال این روزهایم را ببینی ... ببینی ک چه شکسته شده ام ...
ببینی چ بلایی سرم آوردند ... سردارمشکی پوشت شد ==> تنهاترین سردار...
می دانم می خندی ب حال امروزم ... بخند ک خنده ات زیباترین اتفاق زندگیم بود ...
کجایی بی وجدان ... کجایی بی عاطفه .... تو ک طاقت دیدن رنج مرا نداشتی ...




کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایی ؟؟؟